غزل شمارهٔ ۳۲۷۵ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
از نظر بازی من چشم سخنگو گردد
پرده خواب ز شوخی رم آهو گردد
چون حنا کز سفر هند شود غالیه رنگ
خون دل مشک در آن حلقه گیسو گردد
می شود تیره ز یاد گنه آیینه دل
کز نمی سبزه زنگار به نیرو گردد
کیست هم پله شود با تو که از شرم، گهر
می شود آب که در چشم ترازو گردد
طی شود در نفسی زندگیش همچو حباب
سر هرکس که درین بحر هوا جو گردد
دخل بیجاست گران بر دل ارباب سخن
که دماغ قلم آشفته به یک مو گردد
کاهلی غوطه به زنگار دهد جانها را
بیشتر آب روان سبز درین جو گردد
صیقلی ساز دل تیره خود را صائب
که دورو چون شود این آینه یکرو گردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تصویرسازیهای زیبا و استعاری پرداخته است. او از تحولاتی سخن میگوید که در اثر عشق و احساسات رخ میدهد. "چشم سخنگو" و "پرده خواب" نشان از تغییراتی دارد که عشق در فرد ایجاد میکند. همچنین با اشاره به رنگ حنا و خون دل، به شدت احساساتی و عواطف عمیق پرداخته است. شاعر به تأثیر یاد گناهان بر دل اشاره کرده و آن را به آینهای تشبیه میکند که دچار زنگار شده است. او همچنین به احساس شرم و غم میپردازد و از زندگیای سخن میگوید که مانند حباب است و زودگذر. در نهایت، شاعر از خواننده میخواهد که دل تیره خود را صیقل دهد و آن را به آینهای صاف تبدیل کند تا از دوگانگی دوری کند.