نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۳۲۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ذره‌ام چشم به خورشید لقایی دارد

استخوانم سر پیوند همایی دارد

منزل ماست که چون ریگ روان ناپیداست

ور نه هر قافله‌ای راه به جایی دارد

درد درمان طلبی‌هاست که بی‌درمان است

ور نه هر درد که دیدیم دوایی دارد

بحر اگر بر صدف گوهر خود می نازد

دامن بادیه هم آبله پایی دارد

کشش دل به خرابات مرا راهنماست

خانهٔ کعبه اگر قبله‌ نمایی دارد

تهمت دامن آلوده و مجنون، هیهات

این سخن را به کسی گو که قبایی دارد

در صف اهل ریا از همه کس در پیش است

چون علم هر که عصایی و ردایی دارد

مژه بر هم نزد آینه ز اندیشهٔ چشم

خواب راحت نکند هر که صفایی دارد

بوالهوس شو که ز دستش به زمین نگذارند

هر که چون جام لب بوسه ربایی دارد

طرف فاخته را سرو به بلبل ندهد

هر نوا گوشی و هر گوش نوایی دارد

این که از لغزش مستانه نمی‌اندیشد

می‌توان یافت که دل تکیه به جایی دارد

صائب این آن غزل حافظ شیرین سخن است

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل حافظ به بیان حالاتی از عشق و وجود انسانی می‌پردازد. او از عشق به خورشید و ارتباط عمیق با هستی سخن می‌گوید و به نوعی احساس تنهایی و دشواری در یافتن مرهم برای دردهای وجود اشاره می‌کند. خانه این شخص مانند ریگی در بیابان ناپیداست و این نماد گم‌شدگی است. با این حال، او بر این باور است که حتی دردهای بی‌درمان هم ممکن است درمانی داشته باشند و هر چیز ممکن است زیبایی خاص خود را داشته باشد. حافظ همچنین به مسیری در زندگی اشاره می‌کند که بر اساس عشق و صفا هدایت می‌شود و تأکید می‌کند که هر کس باید حقیقت خود را بشناسد. او به تفاوت‌های انسانی و تلاش برای درک آن‌ها می‌پردازد و در نهایت می‌گوید که عشق و احساسات از پیچیدگی‌های خاصی برخوردارند که نمی‌توان آن‌ها را تنها با عقل و منطق درک کرد. این شعر به نوعی دعوت به درک عمیق‌تر از عشق و زندگی است.