نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۳۵۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قطع امید ازان موی کمر نتوان کرد

راه باریک چو افتاد گذر نتوان کرد

صبر را حوصله جنبش مژگان تو نیست

پیش شمشیر قضا سینه سپر نتوان کرد

دلم از رشک تماشایی او پر خون است

گرچه در چشمه خورشید نظر نتوان کرد

خرد سست قدم را به حریفان بگذار

که به این بدرقه از خویش سفر نتوان کرد

نگذری تا ز سر هستی ناقص چو حباب

سر ازین قلزم خونخوار بدر نتوان کرد

ای بسا رزم که مردی سپر انداختن است

به شجاعت همه جا دست بدر نتوان کرد

نفس برق درین وادی خونخوار گداخت

از تمنای جهان زود گذر نتوان کرد

عقده ای نیست درین دایره بی سر و پا

که ز هم باز به یک آه سحر نتوان کرد

دهن از خبث بشو پاک که مانند صدف

آب را بی دهن پاک، گهر نتوان کرد

تا چو کشتی ننهی بار رفیقان بر دل

پنجه در پنجه دریای خطر نتوان کرد

تا نمی در قدح اهل مروت باقی است

صائب از کوی خرابات سفر نتوان کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره ناامیدی و مشکلاتی است که در زندگی وجود دارد. شاعر بیان می‌کند که در شرایط سخت و دردناک نمی‌توان به راحتی از امید و آرزوها دل کند. او صبر و تحمل را به چالش کشیده و اشاره دارد که تلاش برای نجات از مشکلات گاهی اوقات نتیجه‌ای ندارد. همچنین تأکید می‌کند که زندگی پر از دشواری‌ها و رنج‌هاست، و انسان نمی‌تواند بدون ریسک و شجاعت در برابر مشکلات ایستادگی کند. طنز تلخی در برخی ابیات وجود دارد که نشان‌دهنده ناپایداری و بی‌ثباتی زندگی و روابط انسانی است. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که تا زمانی که نشانه‌هایی از دوستی و محبت وجود دارد، نمی‌توان به سفر در دنیا ادامه داد.