نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۱۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نه غم خار و نه اندیشه خارا دارند

رهنوردان تو پیشانی صحرا دارند

به زر و سیم جهان چشم نسازند سیاه

پا به گنج گهر از آبله پا دارند

وادی ای نیست که صد بار بر او نگذشتند

گرچه از خواب گران سلسله برپا دارند

فکر زاد سفر از دوش خود انداخته اند

توشه از لخت دل خویش مهیا دارند

چون صدف کاسه دریوزه به دریا نبرند

روزی خود طمع از عالم بالا دارند

مهر بر لب زده چون غنچه و رنگین سخنند

چشم پوشیده و صدگونه تماشا دارند

کودکانی که درین دایره سرگردانند

بر سر جوز تهی اینهمه غوغا دارند

یک جهت تا نشوی بر تو نگردد روشن

کاین مخالف سفران روی به یک جا دارند

خار در دیده موری نتوانند شکست

در خراش جگر خود ید طولی دارند

پرده گنج شود خانه چو ویران گردد

مردم از سیل فنا شکوه بیجا دارند

صائب این دامن پر گل که بهار آورده است

مزد خاری است که این طایفه در پا دارند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف افرادی می‌پردازد که در سفر و تلاش‌های خود، نه غم و فکر مادی دارند و نه به ثروت‌های دنیوی چشم می‌دوزند. آنها با روحی آزاد و بی‌توجه به رنج‌ها، به دنبال گنج‌های معنوی خود هستند. حتی اگر سختی‌ها و چالش‌های فراوانی را تجربه کنند، آن‌ها از تجربه‌های خود بهره می‌برند و همیشه در پی نور و روشنایی هستند. این افراد به روشنی می‌فهمند که نباید به مشکلات دنیوی و مادی توجه کنند، بلکه باید بر روی هدف‌های بزرگتر و معانی عمیق‌تر زندگی تمرکز کنند. به‌طور کلی، شعر به جست‌وجوی ارزش‌های معنوی و واقعی در زندگی اشاره دارد و می‌گوید که انسان باید بر روی آنچه که واقعاً مهم است تمرکز کند، نه بر زرق و برق دنیوی.