نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۱۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

عشرت روی زمین بی سر و پایان دارند

دخل بی خرج اگر هست گدایان دارند

فارغند از غم دستار و سرانجام لباس

چه حضورست که خورشید قبایان دارند

گرچه چون غنچه نورسته به ظاهر گرهند

در سراپرده دل عقده گشایان دارند

چهره نعمت الوان دو سه روزی سرخ است

دامن عیش ابد لقمه ربایان دارند

سرو از کشمکش باد خزان آزادست

بی کلاهان چه غم از فوطه ربایان دارند؟

بر سر گنج به خون جگر افطار کنند

این چه فقرست که این خواجه نمایان دارند

روزگاری است که ارباب تنعم صائب

چشم رغبت به لب نان گدایان دارند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تصویر کشیدن زندگی اشراف و فقرا می‌پردازد. شاعر اشاره می‌کند که در زمین، لذت‌ها و خوشی‌ها بی‌پایان هستند، اما برخی از مردم متکی به نداشته‌ها و فقر خودند. او به بی‌خیالی اشراف از غم و اندوه و بی‌تفاوتی آنان در برابر درد و رنج دیگران اشاره می‌کند. در عین حال، بر تناقض‌های زندگی تأکید دارد، جایی که ثروتمندان به راحتی از نعمت‌ها بهره‌مند هستند، در حالی که فقرا با گرسنگی و مشکلات زندگی می‌کنند. شاعر از تقابل زندگی فقر و غنا سخن می‌گوید و غم عمیق و ناکامی‌های اجتماعی را به تصویر می‌کشد.