نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۲۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند

به ازان است که صد میکده آباد کند

چشم خفته است غزالی که ندارد شوخی

من و آن صید که خون در دل صیاد کند

آخر ای پادشه حسن چه انصاف است این؟

که در ایام تو عشق اینهمه بیداد کند

یاد ایام جنون بر سر من بارد سنگ

کودکان را چو ز مکتب کسی آزاد کند

جز خط سبز که فرمان سلیمان دارد

آدمی را که تواند که پریزاد کند؟

گل رخسار ترا اینهمه عاشق بس نیست؟

که نظر باز دگر از عرق ایجاد کند

نایتیمانه ز دیوانه ام آن طفل گذشت

می توانست به سنگی دل من شاد کند

ماتم واقعه لیلی و مجنون دارد

هر درایی که درین بادیه فریاد کند

چون رسد وقت، دهد جان به دم تیشه خویش

بیستون گرچه سپرداری فرهاد کند

اگر از سختی ایام شود آدم نرم

روی من تربیت سیلی استاد کند

بخل بهتر ز سخایی که به آوازه بود

تیرگی به ز چراغی است که فریاد کند

خنده کبک شود ناله خونین صائب

بیستون یاد چون از رفتن فرهاد کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حسرت و ناکامی در عشق و زندگی می‌پردازد. شاعر با اشاره به ساقی و میکده، به دنبال شادی و لذت‌های گذراست، ولی به دشواری‌هایی که در عشق و علاقه احساس می‌کند، اشاره دارد. او به بیداد عشق در زمان پادشاهی حسن اشاره می‌کند و یادآور می‌شود که یادهای دردناک گذشته همچون سنگ بر سرش افتاده است. شاعر از بازی‌های عشق و دیوانگی سخن می‌گوید و حسرت‌هایش را بیان می‌کند، و در نهایت به تضاد بین سختی‌های روزگار و لطافت‌های عشق می‌پردازد. به طور کلی، شعر در پی جستجوی شادی و زیبایی‌های عشق در میان رنج‌ها و مشکلات زندگی است.