نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۳۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

رفع دلتنگی من نشأه صهبا نکند

هیچ کس غنچه پیکان به نفس وا نکند

از سپر، تیر قضا روی نمی گرداند

سیل از خانه در بسته محابا نکند

گر شود دامن پیراهن یوسف صد چاک

رخنه در پرده ناموس زلیخا نکند

سعی در خون خود از خصم فزونتر دارد

هرکه با دشمن خونخوار مدارا نکند

شود از گوهر عبرت صدفش سینه بحر

دوربینی که نگه خرج تماشا نکند

می کند زلف دراز تو به دلهای حزین

آنچه با خسته روانان شب یلدا نکند

سخن تلخ نگردد به تبسم شیرین

چاره تلخی می قهقه مینا نکند

هرکه چون شانه نسازد دل خود را صد چاک

پنجه در پنجه آن زلف چلیپا نکند

سنگ دارند ز دیوانه دریغ اطفالش

چون ازین شهر کسی روی به صحرا نکند؟

سوز عشق از سر عاشق به مداوا نرود

که علاج تب خورشید مسیحا نکند

می رسد روزیش از عالم بالا صائب

چون صدف هرکه دهن باز به دریا نکند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق و پیچیده انسانی می‌پردازد. شاعر از دلتنگی و ناتوانی در یافتن آرامش سخن می‌گوید و به این موضوع اشاره می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند به‌راحتی آرزوهایش را برآورده کند. او به تقدیر و الزامات زندگی اشاره می‌کند که نمی‌توان از آن‌ها فرار کرد و می‌گوید که انسان باید با سختی‌ها و دردهایش کنار بیاید. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که برای دستیابی به روزی و خوشبختی، انسان باید تلاش کند و به‌خصوص باید دل به دریا بزند و شجاعت به خرج دهد.