نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۵۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دست و دامن چه سزاوار عطای تو بود؟

ظرف دریوزه کند هرکه گدای تو بود

بی نیاز از زر و سیمند طلبکارانت

گنج زیر قدم آبله پای تو بود

خون کند در دل گلگونه حوران بهشت

خون هرکس که حنای کف پای تو بود

گنج را گوشه ویرانی بلاگردانی است

ورنه دل لایق آن نیست که جای تو بود

دامن دولت جاوید به دست آورده است

هرکه در سلسله زلف رسای تو بود

شبنمی سیر ندیده است گل روی ترا

وای بر بلبل اگر گل به صفای تو بود

خضر از سبزه خوابیده گران خیزترست

آتش شوقی اگر در ته پای تو بود

برق خار و خس تقصیر هزاران سال است

یک دم گرم که مقرون رضای تو بود

نرسد چاشنی خواب به شیرینی وصل

چه خیال است خیال تو به جای تو بود؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف مقام والای محبوبش می‌پردازد و اظهار می‌کند که هیچ چیز و هیچ کس نمی‌تواند به او نزدیک شود. او آرزو دارد که ای کاش این محبوب در زندگی‌اش حضور داشت و برکات او را درک می‌کرد. شاعر به زیبایی و شیرینی عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که در کنار محبوبش، تمام دارایی‌های مادی بی‌ارزشند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که هیچ چیز نمی‌تواند جایگزین لحظه‌ای از وصال محبوبش شود.