نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۶۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

باشد ایمن ز زوال آن که کمالش نبود

بی کمالی است کمالی که زوالش نبود

طفل شوخی است که غافل ز معلم شده است

هرکه از بیخبری فکر مآلش نبود

زشت رو، به که ز منزل ننهد پای برون

پرده پوشی اگر از حسن خصالش نبود

واصل عالم بیرنگ درین نشأه شده است

هرکه از حسن نظر بر خط و خالش نبود

بر سر خوان وصالش دل محجوب، مرا

تنگدستی است که یارای سؤالش نبود

ایمن از دیده شورست درین نشأه کسی

که به جز خون جگر می به سفالش نبود

اختر سوخته ماست مسلم، ورنه

اختری نیست فلک را که زوالش نبود

محو شد دیده هرکس که در آن نور جمال

خطر از برق جهانسوز جلالش نبود

ای بسا خون که کند در دل آیینه و آب

جلوه حسن لطیفی که مثالش نبود

رویش از قبله محال است نگردد صائب

دیده هرکه به ابروی هلالش نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره اهمیت کمال و زیبایی است و به زوال و نابودی چیزهایی که بی‌کمال هستند، اشاره دارد. شاعر به بی‌خبری انسان‌ها از حقیقت و معلمی که در زندگی آنها نقش دارد، پرداخته و نشان می‌دهد که زیبایی و حسن واقعی در شناخت و توجه به عمق وجود پنهان است. همچنین تأکید می‌کند که تنها کسانی که از زیبایی و حقیقت آگاه نیستند، دچار زوال و نقصان می‌شوند. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که اگر انسانی از جمال و زیبایی واقعی غفلت کند، زندگی‌اش فاقد معنا خواهد بود و به نوعی محتاج به شناخت عمیق‌تری از جهان و خود است.