نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۷۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

باد را راه در آن طره پیچان نبود

شانه را دست بر آن زلف پریشان نبود

در شهادت دل من همت دیگر دارد

نشوم کشته به زخمی که نمایان نبود

عندلیبی که به هر غنچه دلش می لرزد

بهتر آن است که در صحن گلستان نبود

دل ز تسخیر سر زلف تو شد شادی مرگ

مور را حوصله ملک سلیمان نبود

صحبت دختر رز طرفه خماری دارد

هیچ کس نیست که از توبه پشیمان نبود

شرمگینان به خموشی ادب خصم کنند

تیغ این طایفه در معرکه عریان نبود

شانه را ناخن تدبیر به سرپنجه نماند

مشکل زلف گشودن زهم، آسان نبود

آنقدر شور که باید همه با خود دارد

داغ ما در خم تاراج نمکدان نبود

مصرعی سر نزند از لب فکرت صائب

اگر آن زلف سیه سلسله جنبان نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی سخن می‌گوید و به توصیف حالات و احساسات ناشی از آن می‌پردازد. او اشاره می‌کند که عشقش قابل بیان نیست و از زخم دلش که ناشی از این عشق است، نمی‌تواند چیزی بگوید. در عین حال، به زیبایی زلف و طره محبوبش اشاره می‌کند و می‌گوید که گاهی بهتر است عشق در سکوت بماند. شاعر به سختی‌ها و پیچیدگی‌های عشق می‌پردازد و این که گاه نمی‌توان از زیبایی‌های آن به راحتی بهره برداری کرد. در نهایت، او می‌گوید که تنها کسی می‌تواند این احساسات را درک کند که عشق را تجربه کرده باشد.