غزل شمارهٔ ۳۵۸۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
رفت در خلوت مینا گل و بلبل آسود
بلبل از ناله فرو بست لب و گل آسود
شعله گرمی هنگامه گلزار نشست
غنچه شد شهرت گل، دیده بلبل آسود
دم شمشیر تغافل همه را با من بود
من چو رفتم ز میان، تیغ تغافل آسود
پرتو صبح بناگوش گران بود بر او
چون گل روی تو در سایه سنبل آسود؟
چون به زیر فلک از تفرقه ایمن باشم؟
نتوان فصل بهاران به تو پل آسود
چشم جادو گرش آن روز که آمد به سخن
در دل چه دل جادوگر بابل آسود
توسنی نیست توکل که سکندر بخورد
هرکه بسپرد عنان را به توکل آسود
با چنان شوخی طبعی که به گل خنده زدی
در دل خاک چسان طالب آمل آسود؟
حیرتی دارم ازان شبنم غافل صائب
که به دور رخ او بر ورق گل آسود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییهای طبیعت و تأثیر آن بر احساسات و روان انسان میپردازد. در این متن، بلبل و گل در حالتی از آرامش به سر میبرند و سخن از فصلی به میان میآید که در آن آرامش و زیبایی حاکم است. شاعر به تفرقه و دوری از محبوبش اشاره میکند و از دشواریهای جدایی و بلاتکلیفی در عشق میگوید. تضاد بین شادی و غم، و زیبایی و تلخی در این شعر مشهود است. همچنین به قدرت عشق و توکل به خدا نیز پرداخته میشود، و در نهایت حیرت شاعر از زیباییهای طبیعی و عشق نهفته در آن بیان شده است.