نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۸۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

جگر تشنه محال است که سیراب شود

گر عقیق لب او در دهنم آب شود

چه غم از تابش خورشید قیامت دارد؟

هرکه در سایه شمشاد تو در خواب شود

تخم امید برومند نگردد ز بهار

سبز وقتی شود این دانه که دل آب شود

هرکه یک چند درین دایره بر خود پیچد

در کف بحر بقا خاتم گرداب شود

زخم اغیار به صد کان نمک بی نمک است

داغ ما نیست نمکسود ز مهتاب شود

عشق آخر به دل غمزده می پردازد

بحر روشنگر آیینه سیلاب شود

خار در پیرهن بیخبران گل گردد

مژه در دیده بیدرد رگ خواب شود

طوطی از پرتو آیینه شود حرف شناس

سخن آن روز شود سبز که دل آب شود

از دم گرم تو صائب که زوالش مرساد!

دل اگر بیضه فولاد بود آب شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد و تشنگی عاطفی می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که هیچ چیز نمی‌تواند عطش عشق و احساسات عمیق او را سیراب کند. او به تضاد میان نور و سایه، زندگی و مرگ، و عشق و درد اشاره می‌کند. عشق و امید در دلمند، اما بهار آن زمانی می‌رسد که دل آرامش پیدا کند. خاطرات و زخم‌های گذشته، نمکین و تلخ هستند، ولی عشق در نهایت می‌تواند دل را تسکین دهد. شاعر در انتها بر این باور است که اگر دل انسان قوی باشد، می‌تواند آب شود و دگرگون شود.