غزل شمارهٔ ۳۶۳۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دعوی عشق ز هر بوالهوسی میآید
دست بر سر زدن از هر مگسی میآید
اوست غواص که گوهر به کف آرد، ورنه
سِیْرِ این بحر ز هر خار و خسی میآید
از دل خسته من گر خبری میگیری
برسان آینه را تا نفسی میآید
زاهد از صید دل عام نشاطی دارد
عنکبوتی ز شکار مگسی میآید
چه شتاب است که ایام بهاران دارد
که ز هر غنچه صدای جرسی میآید
تند شد بوی دل سوخته مشتاقان
میتوان یافت که آتشنفسی میآید
ای سپند از لب خود مُهر خموشی بردار
که عجب آتش فریادرسی میآید
چه بود عالم ایجاد، که صحرای جنون
از دل تنگ به چشمم قفسی میآید
صائب این آن غزل حافظ شیراز که گفت
«مژده ای دل که مسیحانفسی میآید»
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و احساسات عمیق انسانی میپردازد. شاعر بیان میکند که عشق از دلهای بیتاب و شگفتیها میجوشد و از همه جا میتواند به دلها بیاید. او به سوداگری دل و محبت اشاره دارد و میگوید که هر کس میتواند گوهری از عشق به دست آورد، اما این عشق واقعی و عمیق است که ارزشمند است. در ادامه، شاعر به دل خستهاش اشاره میکند و از کسی میخواهد که خبر او را بگیرد و او را یاری دهد. همچنین، به تیرهدلی زاهدان و دوریاش از عشق میپردازد و به آرزوی دلهای مشتاق و بوی آتش اشاره میکند. در پایان، با اشاره به غزلی از حافظ، نوید میدهد که مسیحای عشق به زودی خواهد آمد. کل شعر به جستجوی عشق و زیبایی در زندگی و امید به بهبود و تجدید حیات میپردازد.