نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۲۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خانه بر دوش غریبی ز وطن می‌آید

رو خراشیده عقیقی به یمن می‌آید

آنچه بر زلف ایاز از دهن تیغ نرفت

از حسودان به سر زلف سخن می‌آید

حرم عصمت یوسف چه نشاط‌انگیز است

طفل یک‌روزه در آنجا به سخن می‌آید

خاطرش آینهٔ برگ خزان می‌گردد

هرکه بی‌بادهٔ گلگون به چمن می‌آید

رخت هستی نگشود از دل ما بند ملال

این گشاد از ید بیضای کفن می‌آید

صدف از اشک گهر دامن دریا گردد

هرکجا خامهٔ صائب به سخن می‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوع غم و دوری از وطن می‌پردازد. شاعر از غریبتی صحبت می‌کند که با خود بار سنگینی از تنهایی و غصه می‌آورد. او به یاد زیبایی‌های عشق و حرم عصمت یوسف اشاره می‌کند و در عین حال، خاطرش از یاد خاطرات تلخ و خزان می‌لرزد. شاعر به احساسات انسان‌ها نسبت به زیبایی‌ها و فقدان‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید که در عمق دل، رنج جدایی وجود دارد و هر قلمی که به نوشتن بپردازد، از دل و دریا اشک می‌کارد. به طور کلی، این شعر بازتاب‌دهنده احساسات عمیق انسانی درباره عشق، ناراحتی و خاطرات است.