نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۷۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قبا ز شرم بر آن سیمتن نمی چسبد

که شمع را به بدن پیرهن نمی چسبد

به حیرتم که چرا زلف یار با این قرب

به هر دو دست به سیب ذقن نمی چسبد

ز گل توقع خونگرمیم ز ساده دلی است

که خار خشک به دامان من نمی چسبد

اگر ز جانب شیرین توجهی نبود

به کار دست و دل کوهکن نمی چسبد

علاقه ای به حیات دو روزه نیست مرا

چو گل به دامن کس خون من نمی چسبد

دهان شکوه ما را به حرف نتوان بست

که زخم تیغ به آب دهن نمی چسبد

به نامه یاد نکردن نه از فراموشی است

ز دوریت به قلم دست من نمی چسبد

شهید را ز کفن چشم پرده پوشی نیست

نمک به سینه مجروح من نمی چسبد

به هر دلی که ندارد ز معرفت خبری

کلام صائب شیرین سخن نمی چسبد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و سرشار از اندوه شاعر می‌پردازد. او با استفاده از تصاویری از عشق و جدایی، به ناپایداری و بی‌مخاطب بودن احساساتش اشاره می‌کند. شاعر بیان می‌کند که زیبایی‌ها و نزدیک بودن به محبوب، همچنان نتوانسته‌اند دل او را تسکین دهند. او در برابر درد و جدایی خود، به غیرقابل لمس بودن برخی احساسات و زخم‌ها اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که اگر عشق واقعی و توجهی وجود نداشته باشد، هیچ چیز از زیبایی‌های زندگی نمی‌تواند او را خوشحال کند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که عشق و مهر واقعی، تنها با درک و معرفت عمیق محقق می‌شود و بدون آن، زندگی و کلام شیرینی نخواهد داشت.