نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۷۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زخ تو از نگه گرم خوش جلا گردد

اگرچه نفس از آیینه بی صفا گردد

به شیوه های تو هرکس که آشنا شده است

به حیرتم که دگر با که آشنا گردد

ز حکم تیغ قضا سر نمی توان پیچید

وگرنه کیست ازان آستان جدا گردد؟

ز طاعت است فزون آبروی تقصیرش

نماز هرکه ز نظاره ات قضا گردد

دل از غبار کدورت کمال می گیرد

گهر ز گرد یتیمی گرانبها گردد

به ناله های پریشان امیدها دارم

جدا رود ز کمان تیر و جمع وا گردد

ز فکر دانه مخور زیر آسمان دل خویش

به آب خشک محال است آسیا گردد

یکی شود ز خموشی هزار بیگانه

به یک سخن دو لب از یکدگر جدا گردد

بسا بهار و خزان را که پشت سر بیند

چو سرو هر که درین باغ یک قبا گردد

بهشت نسیه خود نقد می کند صائب

اگر به حکم قضا آدمی رضا گردد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با بیانی عمیق و نمادین به موضوع عشق، سرنوشت و نقش انسان در آن می‌پردازد. او می‌گوید که نگاه گرم و محبت‌آمیز می‌تواند حقیقتی را درباره دل و جان انسان‌ها روشن کند، حتی اگر شرایط به ظاهر سخت و ناپسند باشد. شاعر به همبستگی بین عشق و سرنوشت اشاره می‌کند و می‌گوید که تنها به حکم تقدیر می‌توان از سرنوشت جدا شد. همچنین، او از نارضایتی و درد دل می‌گوید و تأکید می‌کند که در زندگی، ناملایمات و مشکلات وجود دارند، اما دل انسان می‌تواند با امید و عشق دوباره سرزنده شود. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره دارد که در دنیای مادی، ارزش واقعی انسان به اعمال و نیت‌های او بستگی دارد و اگر انسان به نعمت‌های معنوی رضا دهد، بهشت را در زندگی تجربه خواهد کرد.