نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۰۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز می‌ پرستی خود لاله برنمی‌گردد

شب سیاه درونان سحر نمی‌گردد

دمید خط و دل سخت یار نرم نشد

ز دود، دیده آیینه تر نمی‌گردد

دلیل راحت ملک عدم همین کافی است

که هرکه رفت به آن راه برنمی‌گردد

مدار چشم اقامت ز دولت دنیا

که آفتاب ملول از سفر نمی‌گردد

درین محیط که از صدق می‌گشاید لب؟

که چون دهان صدف پرگهر نمی‌گردد

ز شست صاف تو صیدی که می‌گشاید لب؟

کباب تا نشود باخبر نمی‌گردد

مکن ز چتر مرصع به بی‌کلاهان فخر

که پیش تیر حوادث سپر نمی‌گردد

درین ریاض به جز آب تیشه، نخل امید

ز هیچ آب دگر بارور نمی‌گردد

ز آفتاب دل ذره سرد شد صائب

دل من است که از یار برنمی‌گردد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر با بیانی عمیق به موضوعات عشق، جدایی و عدم بازگشت به گذشته پرداخته است. او بیان می‌کند که به رغم تلاش‌ها و دلتنگی‌ها، انسان‌ها نمی‌توانند به گذشته برگردند یا از بعضی دردها رهایی یابند. در این مسیر، او به زیبایی و بی‌پناهی انسان‌ها در برابر حوادث زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که دنیا و تجربیاتش، چون آفتاب، بر آن‌ها بی‌تأثیر نیست. در نهایت این احساس سردی و جدایی را به دل خود نسبت می‌دهد و تأکید می‌کند که دل او همچنان در انتظار یار باقی مانده است.