نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۰۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دل رمیده ملول از سفر نمی‌گردد

فتاد هرکه به این راه برنمی‌گردد

شده است خشک چنان چشم من ز بی‌دردی

که از نظاره خورشید تر نمی‌گردد

مشو به سنگدلی غرّه ای کمان‌ابرو

که تیر آه من از سنگ برنمی‌گردد

دل از عقیق لب او چگونه بردارم؟

که تشنه سیر ز آب گهر نمی‌گردد

زمین ساده‌دلی‌هاست سخت دامنگیر

ز آبگینه من نقش بر نمی‌گردد

نمی‌شوند بزرگان ز پاس خود غافل

که تیغ کوه جدا از کمر نمی‌گردد

سراب تشنه‌لبان را نمی‌کند سیراب

که حرص جاه کم از سیم و زر نمی‌گردد

ز زور آب شناور نمی‌شود عاجز

ز باده ساقی ما بی‌خبر نمی‌گردد

به غیر خون جگر باده‌ای درین دوران

نصیب صائب خونین‌جگر نمی‌گردد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره دل‌سوزی و ناامیدی شاعر از زندگی و دلدادگی است. شاعر می‌گوید فردی که به این راه رفته است، هرگز به گذشته خود برنمی‌گردد. چشمان او به خاطر عدم درک درد و رنج، خشک و بی‌حس شده است. او همچنین به سنگدلی و فریب زیبایی‌های ظاهری دیگران اشاره می‌کند و می‌گوید که عشقش به معشوق چنان عمیق است که نمی‌تواند دل از او بردارد. شاعر به سادگی دل‌ها و مشکلاتی که زیبایی‌های دنیا ایجاد می‌کند، اشاره دارد و به نظارت بر بزرگان و سراب‌های دنیا اشاره می‌کند. در نهایت، او به تلخی زندگی و این که در این دوران، تنها خون دل است که نصیب انسان می‌شود، تأکید می‌کند.