غزل شمارهٔ ۳۷۰۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نمرده، عمر کسی جاودان نمیگردد
خراب تا نشود این دکان نمیگردد
چنان ز قید تعلق سبک برآمدهام
که از خمار سر من گران نمیگردد
مرا بس است همین آبرو که سجده من
غبار خاطر آن آستان نمیگردد
ز بس که شکوه خونین به روی هم فرش است
چو غنچه در دهن من زبان نمیگردد
تو از گداز سخن چون هلال تا نشوی
زبان خامه ثریافشان نمیگردد
گرانی و سبکی گرچه ضد یکدگرند
کسی سبک نشود تا گران نمیگردد
هزار سبحه تزویر هست در گردش
در آن حریم که رطل گران نمیگردد
فلک نمیکشدت چون کمان به جانب خود
ز بار درد قدت تا کمان نمیگردد
کدام قافله پا مینهد به وادی عشق
که ذرهذره چو ریگ روان نمیگردد
اگرچه بلبل این باغ نغمهپرداز است
حریف صائب آتشزبان نمیگردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی معنای جاودانگی و ناپایداری امور میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که زندگی انسانها پس از مرگ ادامه نمییابد و برای دستیابی به جاودانگی، باید از دنیای مادی دست کشید. او احساس سبکی و رهایی از تعلقات دنیوی را تجربه کرده و بر این باور است که انسان با رهایی از بارهای سنگین میتواند به آرامش دست یابد. شاعر از اهمیت آبرو و مقام معنوی خودش نیز سخن میگوید و تأکید میکند که در دنیای پر از تزویر، تنها از طریق پاکی و صداقت میتوان به حقیقت رسید. همچنین، او به عشق و حسرتهای مربوط به آن نیز اشاره میکند، و نشان میدهد که این احساسات در زندگی چه تأثیری دارند. به طور کلی، شعر به تفکر درباره ارزشها و چالشهای زندگی اشاره دارد.