غزل شمارهٔ ۳۷۰۹ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که عیب ترا پیش چشم بنگارد
ببوس دیده او را که بر تو حق دارد
ز فوت مطلب جزئی مشو غمین که فلک
ستاره می برد و آفتاب می آرد
به دست غم نشود مبتلا گریبانش
کسی که دامن شب را ز دست نگذارد
به جای خون ز رگ و ریشه اش برآرد دود
به دست درد، دلی را که عشق بفشارد
کسی است صاحب خرمن درین تماشاگاه
که غیر اشک دگر دانه ای نمی کارد
بزرگ اوست که بر خاک همچو سایه ابر
چنان رود که دل مور را نیازارد
میان اهل سخن گفتگوی اوست تمام
که هیچ طایفه را بی نصیب نگذارد
تو برخلاف بدان تخم نیکنامی کار
که هرکس آن درود از جهان که می کارد
چو دور عقده گشایی به من رسد صائب
به ناخن مه نو چرخ پشت سر خارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره اهمیت احترام به دیگران و دوری از عیوب و کاستیهای آنهاست. شاعر به بینش مثبت و محبتآمیز نسبت به انسانها تأکید میکند و یادآوری میکند که غم و اندوه نداشته باشیم، زیرا زندگی با چالشها و ناملایمات خود ادامه دارد. او به ارزش و بزرگی کسانی اشاره میکند که در میان مشکلات، سعی در حفظ امنیت و آسایش دیگران دارند و در نهایت بر اهمیت کار نیک و صداقت در زندگی تأکید میکند. شاعر در پایان به امیدی برای گشایش و پیشرفت در زندگی اشاره میکند.