نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۲۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

درشتی از فلک شیشه رنگ می بارد

زمانه ای است که از شیشه سنگ می بارد

لب صدف زده تبخال و ابر بی انصاف

به کام شیر و دهان پلنگ می بارد

گشاده رو سخن سخت نشود ز کسی

به هر دری که بود بسته سنگ می بارد

نه هر که داغ گذارد ز دردمندان است

که زهر چشم ز داغ پلنگ می بارد

تو از فشاندن تخم امید دست مدار

که ابر رحمت حق بی درنگ می بارد

اگر عیار تریهای روزگار این است

ز چهره گل امید رنگ می بارد

مدار از گل این باغ سازگاری چشم

که خون بیگنهانش ز چنگ می بارد

چرا عقیق نسازد به سادگی صائب

درین زمانه که از نام ننگ می بارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان دشواری‌ها و ناملایمات زندگی می‌پردازد. شاعر به تصویرسازی از بارش‌های ناامیدکننده و ناپسند می‌پردازد که به طرز نمادینی شامل شیشه، سنگ و دیگر مواد غیرقابل تحمل است. او به وضعیت انسان‌ها، دردها و ناکامی‌ها اشاره می‌کند و توصیف می‌کند که در این زمانه حتی امید و گل نیز رنگ و بویی از مصیبت دارند. در نهایت، شاعر از ساده‌لوحی در مواجهه با واقعیت‌های تلخ زندگی انتقاد می‌کند و یادآوری می‌کند که همیشه باید در جست‌وجوی امید و رحمت بود.