نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۱۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه نکهت است که باد بهار می آرد؟

که هوش می بدر از دل، قرار می آرد

شکوفه ای که ز طرف چمن هوا گیرد

کبوتری است که پیغام یار می آرد

وصال گل به کسی می رسد که چون شبنم

به گلشن آینه بی غبار می آرد

غبار حیرت اگر دیده را نپوشاند

که تاب جلوه آن شهسوار می آرد؟

دل آن ریاض که سرو تو جلوه گر گردد

دل شکسته صنوبر به بار می آرد

مرا چو برگ خزان دیده می کشد بر خاک

رخی که رنگ به روی بهار می آرد

کدام لاله ز چشم تر آستین برداشت؟

که سیل لخت دل از کوهسار می آرد

چه نعمتی است که بی حاصلان نمی دانند

که تخم اشک چه گلها به بار می آرد

به خاکساری من نیست هیچ کس صائب

که دیدنم به نظرها غبار می آرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر زیبا به وصف زیبایی‌های بهار و عشق می‌پردازد. شاعر در آن به نشانه‌های بهار مانند شکوفه‌ها و هوای خوش اشاره می‌کند و می‌گوید که این نشانه‌ها دل‌ها را مسحور می‌کنند. او از گل‌ها و شبنم‌هایی صحبت می‌کند که به وصال و نزدیکی معشوق اشاره دارند. شاعر همچنین بیان می‌کند که زیبایی‌ها و عشق‌ها می‌توانند دل‌های شکسته را ترمیم کنند و احساسات عمیق را بیدار کنند. در ادامه، او به ارزش اشک و رنج‌های عاشقانه اشاره می‌کند و نکته‌ای را مطرح می‌کند که بسیاری از انسانی‌ها قدردانی واقعی از این احساسات را نمی‌دانند. در نهایت، شاعر احساس تنهایی و مظلومیت خود را ابراز می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس به او توجه نمی‌کند.