نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۲۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟

ترا کسی که ندارد چه آشنا دارد؟

فغان که تاج سر من شده است همچو حباب

تعینی که ز دریا مرا جدا دارد

به راستی ز فلک پیش می توان افتاد

ز نیل می گذرد هرکه این عصا دارد

ز خود برون شده را نقش پا نمی باشد

عبث سر از پی ما عقل نارسا دارد

به خون تپیدن من دورباش عشق بس است

ز پیچ و تاب من این گنج اژدها دارد

حضور سایه دیورا خویش هرکس یافت

حذر ز سایه بال و پر هما دارد

سفینه ای که به دریای بیکنار افتاد

چه احتیاج به تدبیر ناخدا دارد؟

ترحم است درین بوستان بر آن طاوس

که چشم بد ز پر و بال در قفا دارد

شده است خواب به مخمل حرام از غیرت

ز نقشهای مرادی که بوریا دارد

ز خوردن دل ما نیست عشق را سیری

که بیشتر ز دهن تیغ اشتها دارد

چرا چو زلف نیفتم به پای او صائب؟

مرا که لذت افتادگی بپا دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مضامین عاشقانه و فلسفی می‌پردازد. شاعر از درد و رنج عشق سخن می‌گوید و احساس تنهایی و بی‌کسی را به تصویر می‌کشد. او به رابطه‌ای که در آن آشنا و بیگانه وجود دارد، اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر کسی کارایی برای نزدیک شدن ندارد، پس چه نیازی به آشنایی واقعی است. شاعر همچنین به عدم توانایی عقل در درک احساسات عمیق عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق هرگز سیر نمی‌شود. او به تصویر عشق به عنوان یک گنج اشاره می‌کند که با پیچ و تاب‌های آن همراه است. در نهایت، شاعر از احساس نازکی و آسیب‌پذیری خود صحبت می‌کند و به لذت‌بردن از افتادگی در پای معشوق اشاره می‌کند. به طور کلی، شعر از عاشقانه‌ها و چالش‌های روحی و احساسی در عشق سخن می‌گوید.