نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۳۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هنوز نرگس او مستی ازل دارد

هنوز ملک دل از غمزه اش خلل دارد

ز چرب نرمی گفتار می توان دانست

که خاتم لب او موم در بغل دارد

به پاکبازی آن خال اعتماد مکن

که این سیاه درون مهره دغل دارد

مباد شکوه بیجا کنی ز قسمت خویش

که تیغ سر ز پی مرغ بی محل دارد

ز سرکشی بگذر پای بر فلک بگذار

که راه کعبه مقصد همین کتل دارد

چگونه پیله گرفته است کرم را در بر؟

چنان مرا به میان رشته امل دارد

من آن مقامر بی حاصلم درین عالم

که مایه باخته و چشم بر شتل دارد

فلک به کام دل اهل فقر می گردد

پیاده هرکه شد این اسب در کتل دارد

کجا به مرتبه صلح کل رسی صائب؟

که مو بموی تو با یکدگر جدل دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار از چندین موضوع عشق و غم سخن می‌گوید. او به زیبایی نرگس و جذابیت‌های او اشاره کرده و می‌گوید که عشق او هنوز هم زنده است. با زبان استعاری، لطافتی که در گفتار اوست را توصیف می‌کند و به وجود نقشه‌ها و نیرنگ‌ها در دل افراد اشاره دارد. شاعر هشدار می‌دهد که به ظاهر مسائل اعتماد نکنید و نباید از تقدیر خود شکایت کنید. او به پیروی از اهداف بزرگ و دور از خودخواهی تأکید می‌کند و آرزو دارد که از قید و بندهای دنیوی آزاد شود. در نهایت، به این اشاره می‌کند که در زندگی و در جستجوی سعادت، انسان‌ها باید با یکدیگر سازش داشته باشند و از اختلافات دوری جستند.