نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۳۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه باده غنچه این باغ در سبو دارد؟

که هر نواطلبی برگ عیش ازو دارد

نمی توان به اثر از بهار قانع شد

وگرنه سنبل و گل آب و تاب ازو دارد

وضوی عشق همین دست شستن از دنیاست

به آبرو بود آن کس که این وضو دارد

چو عنکبوت ترا کار ریسمان بازی است

دل تو تا رگ خامی ز آرزو دارد

سخن ز راه نر بی غبار می خیزد

وگرنه طوطی ما راه گفتگو دارد

ز خود برون شدن ما به جوش دل بسته است

ز چشمه قوت رفتار آب جو دارد

چو مور دست سلیمان بود بر او زندان

به آستان قناعت کسی که خو دارد

به دوستان چه نویسم که سر برون آرند؟

مرا که خامه ز بخت سیاه مو دارد

به آفتاب ز افتادگی توان پیوست

وگرنه شبنم ما پای جستجو دارد

در آب تلخ، صدف تلخکام ازان نشود

که رخنه لبش از خاموشی رفو دارد

مرا به حلقه دامی است هر نفس سر و کار

خوش آن اسیر که یک طوق در گلو دارد

به صدق هرکه نهد سر به پای خم صائب

همیشه در ته سر دست چون سبو دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و زیبایی‌های زندگی است. شاعر به توصیف باغی می‌پردازد که در آن باده‌ای خاص وجود دارد که همه را به سوی خوشی و عیش می‌کشاند. او بیان می‌کند که نمی‌توان به زیبایی‌های بهار قانع شد و انسان باید با وضو گرفتن از عشق، به پاکی دست یابد. همچنین شاعر به آرزوهای دل و نقص‌های انسانی اشاره می‌کند و می‌گوید که باید از خود خارج شد تا به حقیقت دست یابیم. در این میان، شاعر نسبت به قناعت و دوستی نیز تأکید می‌کند و به دنبال دورانی بهتر و عشق واقعی است. در نهایت، او به زیبایی و صداقت در زندگی اشاره دارد و می‌گوید که باید به دور از خودارضایی و در جستجوی حقیقت بود.