نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۴۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی که دل به خیال تو در گرو دارد

به هر نفس که برآرد حیات نو دارد

نمی‌رسد به زبان خموش آسیبی

خط مسلمی این خوشه از درو دارد

مکن تعجب اگر نیست چرخ را آرام

کز این پیاده بسی چرخ در جلو دارد

همیشه عید بود در سرای آن قانع

که در نظر لب نانی چو ماه نو دارد

گل از ترانه بلبل به خاک و خون غلتید

سخن ازوست که گوش سخن شنو دارد

هنر ز فقر کند در لباس عیب ظهور

که نان گندم درویش طعم جو دارد

در آن مقام که مقصود بی‌نشان باشد

خطر ز سنگ نشان بیش راهرو دارد

دلیل تیره‌دلان فکرهای بی‌مغزست

که سیل از خس و خاشاک پیشرو دارد

دل دو نیم برد زیر خاک چون گندم

علاقه هرکه به این نشئه نیم جو دارد

ز هم نمی‌گسلد کاروان ملک عدم

کجا جهان وجود این برو برو دارد؟

ز جذب عشق بود بی‌قراری صائب

که موج را کشش بحر، خوش جلو دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلبستگی به محبوب است. شاعر به کسی اشاره می‌کند که با عشق و خیال محبوبش زندگی می‌کند و هر لحظه برای او تازه و حیات‌بخش است. همچنین نشان می‌دهد که در بی‌صبری و ناپایداری دنیایی که در آن هستیم، همچنان شگفتی‌هایی وجود دارد. عشق در این شعر به عنوان نیرویی قوی و بی‌پایان توصیف می‌شود که می‌تواند روح و جان انسان را درگیر کند. شاعر بر این نکته تأکید دارد که در دنیای مادی، حتی در شرایط سختی که ممکن است وجود داشته باشد، عشق و احساسات واقعی می‌توانند نقشی بزرگ و مثبت ایفا کنند. نهایتاً، شعر فراموش نمی‌کند که زیبایی هنر و رنج فقر نیز وجود دارد و این‌ها بخشی از تجربیات انسانی هستند.