نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۴۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شراب روز دل لاله را سیه دارد

ازین سخن مگذر سرسری که ته دارد

فروغ مشعل خورشید کرم شب تاب است

چنین که زلف تو روز مرا سیه دارد

چه فیضها صدف از پرتو خموشی یافت

گهر شود به کفش آب، هرکه ته دارد

چگونه بدر نگردد هلال غبغب او؟

ز ناز بالش خورشید تکیه گه دارد

عنان گسسته چو سیلاب می روم، بفرست

توجهی که عنان مرا نگه دارد

چسان برون ندهم شعله شکایت را؟

ازان دلی که چو مجمر هزار ره دارد

گشود بند قبا بی حجاب، آه کجاست

که چشم روزن این خانه را نگه دارد

درازدستی در کاروان احسان نیست

وگرنه چندین یوسف هنر به چه دارد

کسی که فکر سر خود نمی کند صائب

همیشه باد به کف، خاک در کله دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق شاعر نسبت به محبوبش می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که عشق او باعث تیرگی روزش شده است و زلف محبوبش مانند خورشید او را مجذوب کرده است. او همچنین به زیبایی و ویژگی‌های محبوب خود اشاره می‌کند و به نوعی احساس و درد درونی را در رابطه با جدایی یا دوری بیان می‌کند. در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که کسی که فقط به فکر خود باشد، همیشه در دست باد و ناکامی خواهد بود. به طور کلی، شعر درباره عشق، زیبایی، و تأثیرات عاطفی آن بر زندگی انسان است.