نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۵۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فسرده دل نفس خونچکان نمی دارد

زمین شوره گل و ارغوان نمی دارد

مپرس راه خرابات را ز زاهد خشک

که تیر کج خبری از نشان نمی دارد

به گرمی طلب آید به دست دامن رزق

تنور سرد نصیبی ز نان نمی دارد

جهان نوردی دیوانه اختیاری نیست

خبر ز گردش خود آسمان نمی دارد

ز سایه وحشت صیاد می کند آهو

دل رمیده تعلق به جان نمی دارد

نمی شود کف دریادلان شود بی برگ

حنای پنجه مرجان خزان نمی دارد

گل از نظاره او بی حجاب چیند غیر

که گلفروش غم بلبلان نمی دارد

تمام رحمت و لطفند اهل دل صائب

که میوه های بهشت استخوان نمی دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر به بیان حال و هوا و احساسات عمیق انسانی می‌پردازد. شاعر از احساس کسالت و تیره‌دلی صحبت می‌کند و به ناامیدی و بی‌توجهی به زیبایی‌های زندگی اشاره دارد. او عذرخواهی از زاهدی را که در پی دنیای مادی است، نکوهش کرده و تأکید می‌کند که در این دنیای سرد، نان و روزی نیز با سختی به دست می‌آید. شاعر به وضعیت اسفناک و بی‌اختیاری انسان در برابر گردش جهان اشاره کرده و می‌گوید که محبت و لطافت حقیقی تنها در دل اهل عشق و دل‌سوزان دیده می‌شود. در نهایت، شاعری که زیبایی را در درد دل و غم بلبلان می‌جوید، به مقاومتی در برابر یأس و ناامیدی اشاره کرده است.