غزل شمارهٔ ۳۷۵۹ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز زیر تیغ تغافل شکیب من جان برد
مرا به رنجش بیجا ز جای نتوان برد
ز بوی پیرهن مصر بی دماغ شود
صبا که راه به آن غنچه گریبان برد
من آن زمان ز دل چاک چاک شستم دست
که شانه راه به آن زلف عنبرافشان برد
ز مور خط تو در حیرتم که از لب تو
چگونه چاشنی خنده های پنهان برد
اگر چه خامه ام آتش به زیر پا دارد
حدیث شوق به پایان نیارد آسان برد
فغان که غنچه مشکل گشای دل امروز
مرا برای نسیمی به صد گلستان برد
لب تو زیر خط سبز چون نهان گردید؟
چگونه مورچه ای خاتم سلیمان برد؟
به جای طوطی شکرشکن، که جز صائب
ز هند بخت سیه جانب صفاهان برد؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و پیچیده عاشقانه است. شاعر از رنج و عذاب ناشی از دوری و عدم توجه معشوق صحبت میکند. او به یاد بویی از پیراهن معشوق افتاده و به یاد خوشیهایی که میتواند از آن بوی خوش ناشی شود، احساس میکند. شاعر از شکست دلی که در آن عاشق است، سخن میگوید و به شگفتی ناشی از زیباییهای معشوق اشاره دارد. او در تلاش است احساسات و شوق خود را بیان کند، اما در عین حال از دشواری این بیان رنج میبرد. در نهایت، او به تصویر زیبای لب معشوق و یادآوری حسرتهای گذشته و رویای شیرینی که احساس میکند نیز اشاره میکند. شعر به طور کلی حسرت عشق و آرزوهای برآورده نشده را به تصویر میکشد.