نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۶۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تو آن نه ای که ره از خود بدر توانی برد

نمرده از سر خود دردسر توانی برد

کمر نبسته به قصد هلاک خود چون شمع

کجا ز بزم جهان تاج زر توانی برد؟

ز شاخ خشک تو آن روز گل توانی چید

که در بهار سری زیر پر توانی برد

ترا ستیزه به گردون خوش است در وقتی

که التجا به سپهر دگر توانی برد

به داغ عشق اگر آشنا شوی امروز

در آفتاب قیامت بسر توانی برد

گره نکرده نفس را به سینه چون غواص

کجا ز بحر حقیقت گهر توانی برد؟

نه آنچنان ز خود افتاده ای تو غافل دور

که ره به منزل اصلی دگر توانی برد

اگر به خشک لبی چون صدف شوی قانع

به خانه نهر ز آب گهر توانی برد

تو کز صفای دل خویش عاجزی صائب

کلف چگونه ز روی قمر توانی برد؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف انسان و قابلیت‌های او می‌پردازد. او می‌گوید که انسان می‌تواند از خود فراتر برود و به مقام و منزلت بالاتری دست یابد. با اشاره به مشکلات و دردها، بر اهمیت عشق و آگاهی تأکید می‌کند و بیان می‌کند که اگر انسان به عمق وجود خود پی ببرد و از خود غافل نشود، می‌تواند به درک و حقیقتی بالاتر برسد. همچنین، شاعر به زیبایی و صفای دل اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که این ویژگی‌ها موجب دستیابی به گنجینه‌های پنهان وجود می‌شود. در نهایت، او تأکید می‌کند که برای دست‌یابی به این اهداف، باید در جستجوی عمق وجود خود و عشق باشد.