نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۶۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ترا چه غم که شب ما دراز می‌گذرد؟

که روزگار تو در خواب ناز می‌گذرد

غرض ز سنگدلی داغ کردن شهداست

به لاله‌زار اگر آن سرو ناز می‌گذرد

نیازمندی از او همچو ناز می‌بارد

ز ناز اگر چه ز من بی‌نیاز می‌گذرد

ز پا کشیدن زلف و غبار خط پیداست

که وقت خوبی آن دل‌نواز می‌گذرد

تو همچو باد سبک می‌روی، چه می‌دانی

بر این خرابه چه از ترکتاز می‌گذرد؟

ز پرده‌داری دل سینه‌ام چو گل شد چاک

چه بر صدف ز گهرهای راز می‌گذرد

حیات زنده‌دلان در گداز خویشتن است

نمرده شمع کج از گداز می‌گذرد؟

خبر ز عشق حقیقی ندارد آن غافل

که زندگیش به عشق مجاز می‌گذرد

ز کشور دل محمود گرد می‌خیزد

اگر نسیم به زلف ایاز می‌گذرد

زبان تیغ شهادت چنان فریبنده است

که خضر از سر عمر دراز می‌گذرد

چو صائب آن که به دولت‌سرای فقر رسید

ز صاحبان کرم بی‌نیاز می‌گذرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات و تجربیات انسانی در مواجهه با زندگی و عشق می‌پردازد. شاعر به ابدیت و گذر عمر اشاره می‌کند و به تضاد بین راحتی خواب و دشواری بیداری و زندگی واقعی می‌پردازد. او به داغ شهدا و غم جدایی اشاره دارد و نشان می‌دهد که حتی در سختی‌ها، عشق و زیبایی وجود دارد. در اینجا، عشق حقیقی و دستاوردهای آن مورد توجه قرار می‌گیرد و شاعر با نگاهی عمیق به زندگی و روابط انسانی، به موضوعاتی چون دوست‌ داشتن، فراق، و اندیشه‌های غمگین می‌پردازد. در نهایت، شاعر نشان می‌دهد که عشق و دل‌سپردگی به زیبایی‌ها، مهم‌تر از ظواهر و شرایط ظاهری زندگی است.