نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۹۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز عشق رشته جانی که پیچ و تاب نخورد

ز چشمه گهر شاهوار آب نخورد

منم که رنگ ندارم ز روی گلرنگش

وگرنه لعل چه خونها ز آفتاب نخورد

کجا به شبنم و گل التفات خواهد کرد؟

ز چهره عرق افشان، دلی که آب نخورد

به خاک پای تو خون می خورد به رغبت می

همان حریف که در پای گل شراب نخورد

درین بهار که یک غنچه ناشکفته نماند

غنیمت است که دستی بر آن نقاب نخورد

چنان گرفت تکلف بساط عالم را

که خاک تشنه جگر آب بی گلاب نخورد!

تویی که سنگدلی، ورنه هیچ زهره جبین

به هر مکیدن لب خون آفتاب نخورد

صبور باش که در انتظار ابر بهار

صدف به تشنه لبی از محیط آب نخورد

ز خود برآی که در سنگ آتش سوزان

شراب لعل ز خونابه کباب نخورد

زمانه کشتی احسان چنان به خشکی بست

که هیچ تشنه جگر بازی سراب نخورد

ندامت است سرانجام میکشی صائب

خوشا کسی که ازین چشمه سار آب نخورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و زیبایی‌های آن می‌پردازد و احساسات عمیق را با تمثیل‌های زیبا بیان می‌کند. شاعر از بی‌رنگی و جدایی سخن می‌گوید، به‌طوری‌که عشق واقعی او را تحت تأثیر قرار داده، اما او نتوانسته از آن بهره‌مند شود. او به تصویری از زندگی اشاره می‌کند که در آن هیچ چیز نمی‌تواند او را سیراب کند و مانند روحی تشنه باقی مانده است. در نهایت، شاعر به سختی‌های زندگی و انتظار برای تغییراتی مانند باران بهار اشاره می‌کند و از کسانی که فراموشی می‌کنند یا در جستجوی عشق واقعی نیستند، انتقاد می‌کند. شعر به جهانی پر از تشنگی و تلاش برای دستیابی به عشق و زیبایی می‌پردازد.