غزل شمارهٔ ۳۷۹۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دل شکسته من درد را دوا گیرد
نمک به دیده من رنگ توتیا گیرد
چنین که من ز لباس تعلق آزادم
عجب که پهلوی من نقش بوریا گیرد
به خصم کینه نورزد دل ستمکش من
چراغ کشته من جانب صبا گیرد
گر از کمین بناگوش خط برون ناید
دگر که داد مرا از تو بیوفا گیرد؟
چنان رمیده ز آسودگی دلم صائب
که همچو زلف پریشانی از هوا گیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر بیانگر حال دل شکستهای است که تلاش دارد از درد و رنج خود رهایی یابد. شاعر با توصیف چشمانش به عنوان نمکی که رنگ زیبایی به خود گرفته، نشان میدهد که عشق به معشوق تأثیری عمیق بر او گذاشته است. او همچنین به آزادی از تعلقات اشاره میکند و تعجبش را از اینکه چگونه کنارهگیری از این تعلقات به او آرامش میدهد، بیان میکند. دل او نمیخواهد با کینه ورزی به دشمنان واکنش نشان دهد و حتی در شرایط سخت، از عشق خود ناامید نمیشود. شاعر در نهایت احساس پریشانی و بیقراری خود را در مقایسه با زلفهای آشفته ابراز میکند.