نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۹۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

عنان آه چسان جسم ناتوان گیرد؟

چگونه مشت خسی برق را عنان گیرد؟

به آه داشتم امیدها، ندانستم

که این فلک زده هم رنگ آسمان گیرد

چه احتیاج کمندست در شکار ترا؟

که چشم شوخ تو نخجیر با کمان گیرد

ز شرم عشق همان حلقه برون درست

اگرچه فاخته بر سرو آشیان گیرد

مجو ز دولت نوکیسه چشم و دل سیری

که این هما ز دهان سگ استخوان گیرد

چو صبح، تیغ دو دم هرکه کار فرماید

امید هست که در یک نفس جهان گیرد

ز برق حادثه نتوان به ناتوانی جست

که آتش از شمع اول به ریسمان گیرد

اگر ز خویش تو پهلو تهی توانی کرد

چو ماه عید رکاب تو آسمان گیرد

چنین که نیست قرارش به هیچ جا صائب

عجب که شبنم ما رنگ بوستان گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی احساساتی عمیق و دلگیر نوشته شده است. شاعر به دنبال توصیف احساس ناتوانی و ناامیدی است و از اینکه چگونه عشق و زندگی می‌توانند فرد را درگیر کنند، سخن می‌گوید. او از قدرت عشق، زیبایی آن و همچنین چالش‌های ناشی از احساسات پرده برمی‌دارد. در اینجا، شاعر به نمادهایی مانند آسمان، برق، و شکار اشاره می‌کند تا مفاهیم پیچیده‌ای همچون امید و ناامیدی را در قالبی هنری به تصویر بکشد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که تحقق امیدها در زندگی گاهی به چالش‌های غیرقابل پیش‌بینی وابسته است.