نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۹۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز یاد عیش مرا سینه زنگ می گیرد

ز آب گوهرم آیینه زنگ می گیرد

فغان که آینه صاف صبح شنبه من

ز سایه شب آدینه زنگ می گیرد

فتاده است چنان آبدار گوهر من

که قفل بر در گنجینه زنگ می گیرد

می دو ساله جلا می دهد به یک نفسش

دلی که از غم دیرینه زنگ می گیرد

فلک به مردم روشن گهر کند بیداد

همیشه روی ز آیینه زنگ می گیرد

دلی که راه به آفات دوستداری برد

ز مهر بیشتر از کینه زنگ می گیرد

ز بس گزیده شدم از سخن، مرا صائب

ز طوطی آینه سینه زنگ می گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات و حالتی از اندوه و افسردگی شاعر می‌پردازد. شاعر از زنگ‌زدگی آینه و قفل گنجینه سخن می‌گوید که نشان‌دهنده تأثیر منفی حوادث گذشته بر روح و دل اوست. او به یاد عیش و خوشی‌های گذشته‌ای که از دست رفته‌اند، غمگین است و می‌گوید که دلی که از آسیب‌های دوستی رنجیده، بیشتر از مهر، کینه به دل می‌گیرد. همچنین، صحبت از آینه و زنگ‌زدن آن به خاطر سایه‌های شب و روزهای تیره‌ای دارد که بر زندگی‌اش سایه افکنده است. در کل، شعر تصویرگری از غم روزگار و ناکامی‌های عاطفی است.