نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۹۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد

نه این درخت غم از ریشه می توانم زد

به خصم گل زدن از دست من نمی آید

وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد

خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه

برون چو رنگ ازین شیشه می توانم زد

چه نسبت است به میراب جوی شیر مرا؟

به تیشه من رگ اندیشه می توانم زد

ز چشم شیر مکافات نیستم ایمن

وگرنه برق بر این بیشه می توانم زد

ازان ز خنده نیاید لبم بهم چون جام

که بوسه بر دهن شیشه می توانم زد

اگر ز طعنه عاجزکشی نیندیشم

به قلب چرخ جفاپیشه می توانم زد

ندیده است جگرگاه بیستون در خواب

گلی که من به سر تیشه می توانم زد

خوش است پیش فتادن ز همرهان صائب

وگرنه گام به اندیشه می توانم زد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره زندگی و ناکامی‌ها می‌پردازد. شاعر نمی‌تواند بر اندیشه‌های خود غلبه کند و از دردهایش رها شود. او می‌گوید که نمی‌تواند به دشمنانش پاسخ دهد، اما از زندگی تلخ خود خوشحال است. همچنین به قدرت تخیل و اندیشه‌اش اشاره می‌کند و در نهایت بر لزوم پذیرش سرنوشت و قدردانی از همراهان ناخواسته تأکید می‌کند. در کل، شعر بازتابی از چالش‌های زندگی و پیچیدگی‌های درون انسان است.