نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۹۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز ناقصان خرد من کمال می گیرد

ز زنگ آینه من جمال می گیرد

چه حالت است که دشمن اگر شود ملزم

مرا ز شرم تب انفعال می گیرد

جنون بهانه تراش است و شوق طفل مزاج

ز رقص ذره مرا وجد و حال می گیرد

من و متابعت خضر نیک پی، هیهات

ز سایه فرد روان را ملال می گیرد

به روی آینه از خواب چون شود بیدار

نخست دل ز خود از بهر فال می گیرد!

کسی است صوفی صافی که خرقه اندازد

نه آن فسرده که بر دوش شال می گیرد

مرا ز نقش به نقاش چشم افتاده است

کجا دل از کف من خط و خال می گیرد؟

صفای گوهر دل در قبول آزارست

که مهر روشنی از خاکمال می گیرد

درون پوست نگنجد خطش ز رفتن حسن

که سایه عمر دراز از زوال می گیرد

ز هر کجا که غمی پای در رکاب آرد

نشان صائب شوریده حال می گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی مفاهیم عشق، زیبایی و حالت‌های درونی انسان می‌پردازد. شاعر به تضادهای عاطفی و روحی اشاره می‌کند؛ از کمالی که از نقص‌ها حاصل می‌شود تا زیبایی‌ای که در زنگ آینه دیده می‌شود. او به حالت شرم و انفعال خود در مواجهه با دشمن اشاره دارد و جنون و شوق را به‌عنوان محرک‌های روحی توصیف می‌کند. در ادامه، او به ناتوانی در پیروی از راه درست و تاثیرات خواب بر دل اشاره می‌کند. همچنین، شاعر به تفاوت میان صوفی واقعی و صوفی ظاهری می‌پردازد و به درک عمیق زیبایی‌ها و مصایب زندگی اشاره می‌کند. در نهایت، او به این نکته می‌پردازد که غم و شادی به نوعی همواره در کنار هم وجود دارند و بر حال انسان تاثیر می‌گذارند.