غزل شمارهٔ ۳۷۹۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ملال در دل آزاده جا نمی گیرد
زمین ساده ما نقش پا نمی گیرد
حریف پرتو منت نمی شود دل من
ز صیقل آینه من جلا نمی گیرد
کجا دراز شود پیش این سیاه دلان؟
که رنگ، دست غیور از حنا نمی گیرد
سری به افسر آزادگی سزاوارست
که جا به سایه بال هما نمی گیرد
به هرکه نیست به حق آشنا، ندارد کار
سگی است نفس که جز آشنا نمی گیرد
چگونه بلبل ازین گلستان کند پرواز؟
که شبنم از رخ گلها هوا نمی گیرد
سبک ز دشت وجود آنچنان گذر کردیم
که خون آبله ای پای ما نمی گیرد
اگر سفر کنی از خویش در جوانی کن
که جای پای سبکرو عصا نمی گیرد
کریم را ز طرف نیست چشم استحقاق
به کفر، رزق ز کافر خدا نمی گیرد
اگر ز اهل دلی از گزند ایمن باش
سگ محله عشق آشنا نمی گیرد
کشیده ام ز طمع دست خود چنان صائب
که نقش، پهلویم از بوریا نمی گیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و نارضایتی شاعر از وضعیت موجود است. شاعر به وضوح میگوید که در دل آزاده، ملالت وجود ندارد و زمین سادهی او نمیتواند نشانی از کسی بگیرد. او به عناصر دیگر مانند خودآرایی، آزادی، و آشنا بودن به حق اشاره میکند و میگوید که بیخبران و سیاهدلان نمیتوانند زن و مرد آزادگی را درک کنند. شاعر همچنین به بلبل و گلستان اشاره میکند و میگوید که اگر گلها نداشته باشند، بلبل نمیتواند پرواز کند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که انسان باید از طمع دست بردارد و در جوانی، از خود دور شود تا به زندگی بهتری برسد. این شعر به جستجوی آزادی و حقیقت در زندگی و عشق میپردازد.