غزل شمارهٔ ۳۸۰۳ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بهار را چمنت مست رنگ و بو سازد
نقاب را رخت آیینه دورو سازد
خوشا کسی که به خون جگر وضو سازد
به اشک سینه خود پاک از آرزو سازد
سبکروی که تواند به آفتاب رسید
چرا چو قطره شبنم به رنگ و بو سازد؟
به جستجو نتوان گرچه ره به حق بردن
خوش آن که هستی خود صرف جستجو سازد
به دوش خود ز عزیزی دهند خلقش جای
به دست کوته خود هرکه چون سبو سازد
ز جیب بحر سبک سر برآورد چو حباب
صدف ز آب گهر گر به آبرو سازد
سرشک سوخته عشق اختیاری نیست
چگونه شمع گره گریه در گلو سازد؟
مکن اعانت ظالم ز ساده لوحیها
که تیغ سنگ فسان را سیاهرو سازد
به آرزوی دل خود کسی رسد صائب
که پاک سینه خود را ز آرزو سازد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار به بررسی زیباییها و عمق احساسات انسانی میپردازد. شاعر از بهار و زیباییهای آن سخن میگوید و بر اهمیت پاکی دل و جستجوی حقیقت تأکید میکند. او به ارزش عشق و درد درونی اشاره میکند و هشدار میدهد که نباید به ظالم کمک کرد، زیرا این باعث ناپاکی میشود. در نهایت، شاعر بیان میکند که رسیدن به آرزوها نیازمند دل پاک و خالص است.