نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۱۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا ز باده گلگون دماغ می سوزد

چو لاله باده من در ایاغ می سوزد

ز می چراغ دگرها اگر شود روشن

مرا ز باده روشن دماغ می سوزد

به عشق لاله عذاران علاقه ای است مرا

که من کباب شوم هر که داغ می سوزد

ز بیکسی به جز از داغ ناامیدی نیست

مرا کسی که به بالین چراغ می سوزد

برد به خرمن مقصود ره سبکسیری

که همچو برق نفس در سراغ می سوزد

دگر کدام گل آتشین شکفته شده است؟

که عندلیب ز بیرون باغ می سوزد

سیاهی از شب عاشق نمی برد زحمت

اگرچه شب همه شب چون چراغ می سوزد

مرا ز نشو و نما نیست بهره، ابر بهار

عبث به تربیت من دماغ می سوزد

بود ملال به مقدار مال هرکس را

به قدر روغن خود هر چراغ می سوزد

خیال روی که صائب مراست در دل گرم؟

که اشک چون گهر شبچراغ می سوزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات عمیق عاشقانه و دردهایی است که عشق به همراه دارد. شاعر با اشاره به سوزش دماغش از باده گلگون، به حالتی می‌پردازد که عشق و شوقش او را می‌سوزاند. او به لاله و عذاران اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عشق او بسیار شدید است. همچنین از ناامیدی و تنهایی خود سخن می‌گوید و بر دشواری‌های عشق تأکید می‌کند. در نهایت به این نکته می‌رسد که درد و ملال هر فرد به اندازه‌ و درکی است که از دارایی خود دارد و خیال معشوقش همواره در دلش شعله‌ور است.