نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۱۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نگه ز دیده من اشکبار برخیزد

نفس ز سینه من زخمدار برخیزد

هزار میکده خون حلال می باید

که نرگس تو ز خواب خمار برخیزد

بر آبگینه من گرد راه افشاند

درین خرابه ز هر جا غبار برخیزد

اگر قدم به تماشای طور رنجه کنی

به پیش پای تو بی اختیار برخیزد

محیط گرد یتیمی نشست از گوهر

به اشک چون ز دل من غبار برخیزد؟

چنین که پیکر من نقش بر زمین بسته است

غبار چون ز من خاکسار برخیزد؟

گذشت قافله فیض و ما گرانجانان

نشسته ایم که باد بهار برخیزد

کلاه گوشه قدرش بر آسمان ساید

چو شعله هر که به تعظیم خار برخیزد

به زیر تیغ زند هرکه دست و پا صائب

ز خاک روز جزا شرمسار برخیزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق و روحی شاعر می‌پردازد. شاعر از اشک‌های خود و زخم‌های قلبی‌اش سخن می‌گوید و به نیازی شدید برای بیدار شدن و بهبود روحش اشاره دارد. او به میکده و مزار عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که برای بیدار شدن معشوقش، نیاز به خون و فداکاری دارد. شاعر حس یتیمی و اندوه را به تصویر می‌کشد و از غبار الهام‌گیری می‌کند که از دلش برمی‌خیزد. در نهایت، او به نظم و قافله زندگی اشاره کرده و به اهمیت احترام و ارزش‌ها در جامعه پرداخته است. شعر با حالتی حسی و عاطفی، به جستجوی امید و بازگشت به زندگی و عشق می‌پردازد.