نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۲۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به عارض تو که رنگ نگاه می ریزد؟

که زهر ازان مژه های سیاه می ریزد

ستاره در قدم صبح آفتاب شود

خوشا دلی که در آن جلوه گاه می ریزد

مرا ز خار ملامت کسی که ترساند

به راه کاهربا برگ کاه می ریزد

توان ز دست و دل سرد یافت حال مرا

ز برگهای خزان دیده آه می ریزد

شکسته ای که گرفتار خط مشکین است

چو خامه از مژه خون سیاه می ریزد

نفس دریغ مدار از نفس گداختگان

ترا که تا به کمر زلف آه می ریزد

طمع مدار ز دندان ثبات در پیری

که این ستاره درین صبحگاه می ریزد

خطای اهل هوس را صواب می داند

همان که خون مرا بی گناه می ریزد

نفس درازی صائب ز سینه چاک است

به قدر شق ز قلم مد آه می ریزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن به زیبایی و تأثیر نگاه معشوق اشاره می‌کند که به روح و دل او رنگ و زندگی می‌بخشد. او از احساسات خود سخن می‌گوید و می‌گوید که چگونه محبت و زیبایی معشوق به او الهام می‌دهد. همچنین به ناامیدی‌ها و زخم‌های عاطفی خود نیز اشاره می‌کند و به دشواری‌های عشق و تأثیر منفی آن بر او می‌پردازد. در نهایت، شاعر از ناپایداری زندگی و عشق هشدار می‌دهد و به وابستگی‌ها و گسستگی‌های عاطفی می‌پردازد. به طور کلی، متن آمیخته‌ای از عشق، درد و تفکر عمیق درباره احساسات انسانی است.