نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۳۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شراب لعل به آن لعل جانفزا نرسد

که آب تلخ به سرچشمه بقا نرسد

اثر ز گرمروان بر زمین نمی ماند

به گرد آتش این کاروان صبا نرسد

کجا رسد دل بی دست و پای ما ز تلاش

به خلوتی که به بال ملک دعا نرسد

فغان که سرکشی و ناز را دو ابرویش

گذاشته است به طاقی که دست ما نرسد

ز مال رزق حریصان بود غبار ملال

که غیر گرد ز گندم به آسیا نرسد

جگر گداز بود زردرویی منت

خدا کند که مس ما به کیمیا نرسد

همان ز مردم هموار می کشم خجلت

به خاکساری من گرچه نقش پا نرسد

سپند خال ازان دایم است پابرجا

که چشم زخم به آن آتشین لقا نرسد

خموش باش اگر پخته گشته ای که شراب

ز جوش تا ننشیند به مدعا نرسد

تمام نیست عیار کسی که چون خورشید

به ذره ذره فروغش جدا جدا نرسد

میان ساختن و سوختن تفاوتهاست

به گرد خاک ره یار توتیا نرسد

ز چار موجه به ساحل نمی رسد صائب

سبکروی که به سر منزل رضا نرسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مضامین عشق، تلاش و ناامیدی در رسیدن به چیزهای ارزشمند اشاره دارد. شاعر با استفاده از تصاویری چون شراب و آتش، به بیان احساسات خود می‌پردازد و می‌گوید که چیزهایی مانند شراب لعل، نمی‌تواند به آن زیبایی و ارزش برسد. همچنین، اشاره به تلاش‌های بی‌نتیجه و نرسیدن به آرزوها و اهداف، با تصاویری از تلاش بیهوده دل و جان، وجود دارد. شاعر نسبت به ناپایداری اثر انسان‌ها بر زمین و دلخوشی‌هایی که در زندگی دارند، ابراز نگرانی می‌کند و در نهایت به واقعیت‌های سخت زندگی و مشکلات دسترسی به رضایت و خوشبختی اشاره می‌کند. به طور کلی، این شعر ترکیبی از زیبایی‌شناسی و تلخی زندگی است.