نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۵۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا جلای دل از چشم خونفشان باشد

که آب صیقل خاک است تا روان باشد

مده غبار به خاطر زخاکساری راه

که چشم صدرنشینان بر آستان باشد

به بلبلی که بدآموز شد به کنج قفس

زبان مار خس وخار آشیان باشد

درازدستی شیطان ز دل سیاهی ماست

چراغ دزد به شب خواب پاسبان باشد

گشاد در گره بستگی است دل خوش دار

که لال را ز ده انگشت ترجمان باشد

خوشا کسی که درین خارزار دامنگیر

چو باد تند وچو برق آتشین عنان باشد

تنور سرد محال است نان به خود گیرد

چسان علاقه زپیری مرا به جان باشد

غم مرا دگران بیش می خورند از من

همیشه روزی من رزق دیگران باشد

خوشم چو سروبه بی حاصلی درین بستان

که بی بری خط آزادی از خزان باشد

به جان اگر دگران راست زندگی صائب

حیات من به ملاقات دوستان باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات و تفکرات عمیق شاعر درباره زندگی، عشق و روابط انسانی اشاره دارد. شاعر از درد دل و جدایی صحبت می‌کند و به جستجوی آزادی و خوشبختی در زندگی می‌پردازد. او موانع و مشکلات را به تصویر می‌کشد و به این نکته اشاره دارد که زندگی واقعی او وابسته به ارتباط با دوستان است. در مجموع، شعر احساسات پیچیده و تناقض‌های زندگی را به خوبی منعکس می‌کند و به جستجوی معنا و آرامش در دنیای پر از چالش می‌پردازد.