نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۶۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا امید نشاط از سپهر چون باشد

که ماه عید در او نعل واژگون باشد

چه خون که در دل نظارگی کند نگهش

بیاض نرگس چشمی که لاله گون باشد

عرق ز روی تو بی اختیار می ریزد

در آفتاب قیامت ستاره چون باشد

زبان عقل در اوصاف عشق کوتاه است

که صبحدم علم شمع سرنگون باشد

چنان که تنگی دلها به فراخور عقل

گشاد سینه به اندازه جنون باشد

فریب ساحل ازین بحر بیکنار مخور

که هر سفینه در او نعل واژگون باشد

چرا چولاله کنم شکوه تنک ظرفی

مرا که داغ درون زینت برون باشد

ز سنگ لاله دلمرده خیمه بیرون زد

چراغ زنده دلان زیر خاک چون باشد

فغان که دیده رهبرشناس نیست ترا

وگرنه ذره به خورشید رهنمون باشد

کجا زناله صائب دلت به درد آید؟

تو را که گوش به آواز ارغنون باشد

غنیمت است که غمخانه جهان صائب

غمی نداشت که از صبر ما فزون باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره عشق و زیبایی می‌پردازد. شاعر از وضعیت ناامیدکننده خود در جستجوی لذت و شادی صحبت می‌کند، زمانی که ماه عید در وضعیت ناپسند قرار دارد. او به چشم‌های معشوقش اشاره می‌کند که در نگاهشان خون دلی نهفته است. از دیگر مضامین شعر می‌توان به ناپایداری عشق و احساسات انسانی، تأثیرات ظاهری و باطنی زیبایی‌ها و حقیقت زندگی اشاره کرد. شاعر به عدم توانایی زبان عقل در توصیف عشق و عقل و جنون متضاد و تأثیرات آنها بر دل انسان اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به غم و اندوه در این جهان پرداخته و از غنیمت بودن آن برای آرامش درونی سخن می‌گوید.