نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۶۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دل گشاده من گلستان من باشد

سراب من نفس خونچکان من باشد

به شرح حال به حرف احتیاج نیست مرا

که بوی سوختگی ترجمان من باشد

لب سؤال به آب حیات تر نکنم

اگر عقیق لبت در دهان من باشد

به بال کاغذی از بحرآتشین گذرم

حمایت تو اگر پاسبان من باشد

نیم زشیشه دلان کز عتاب اندیشم

که حرف سخت تو رطل گران من باشد

زنارسایی طالع به خاک می افتد

اگر خدنگ قضا در کمان من باشد

چو زلف سایه بالش فتد شکسته به خاک

اگر غذای هما استخوان من باشد

ز بوی گل نفسم گلستان شود صائب

اگر نسیم سحر مهربان من باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف دل و حال خود می‌پردازد. او می‌گوید که دل گشاده‌اش مانند گلستانی است و حسرت و دردش نیز مانند سرابی است. او نیازی به توضیح و شرح حال ندارد چون که بوی سوختگی نشان‌دهنده‌ی دردش است. او به سوالاتی اشاره دارد که اگر لب معشوقش در کنار او باشد، به آب حیات تشنه نمی‌شود. همچنین از حمایت و پشتیبانی معشوق خود صحبت می‌کند و به احساساتش نسبت به سختی‌ها و مشکلات اشاره می‌کند. در ادامه، شاعر می‌گوید که اگر سرنوشت بدی در پی او باشد، این امر او را به زمین می‌زند. او به زیبایی معشوق و تأثیرات مثبتش بر زندگی‌اش اشاره می‌کند و در نهایت، می‌گوید که اگر نسیم سحر به او محبت کند، جانش گلستان خواهد شد.