نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۷۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی به ملک رضا خشمگین نمی باشد

درین ریاض گل آتشین نمی باشد

زخنده گل صبح این دقیقه روشن شد

که عیش جزنفس واپسین نمی باشد

درازدستی ماکردکار برما تنگ

وگرنه جامه بی آستین نمی باشد

به هر طرف نگری دورباش برق بلاست

به گرد خرمن ما خوشه چین نمی باشد

ز سرفرازی ما اینقدر تعجب چیست

همیشه دانه به زیر زمین نمی باشد

گهر مبر به سرچارسوی خودبینان

که غیرآینه آنجا نگین نمی باشد

تمام مهر و سراپا محبتم صائب

به عالمی که منم خشم وکین نمی باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به توصیف حالتی آرام و مطمئن از خود می‌پردازد. او می‌گوید که هیچ‌کس به ملک رضا خشمگین نیست و در این باغ زیبا، آتشین و دل‌انگیز، هیچ چیز غیر از شادی و لذت وجود ندارد. او به زیبایی صبح اشاره می‌کند و می‌گوید که زندگی جز تنفس در لحظه‌های آخر، ارزش دیگری ندارد. شاعر همچنین به محدودیت‌ها و دردهایی که بر او تحمیل شده، می‌پردازد و اظهار می‌دارد که اگر شرایط متفاوت بود، لباس بی‌آستین نمی‌پوشید. او به دور و بر خود نگاه می‌کند و می‌بیند که خطر و بلا همیشه در کمین است. شعر به تعجب دیگران از موفقیت و سرفرازی او می‌پردازد و تاکید می‌کند که همیشه دانه در زمین نمی‌ماند. در پایان، او به عشق و محبت خود اشاره می‌کند و می‌گوید که ذات او به خشم و کینه تبدیل نمی‌شود.