نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۸۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به زیر چرخ مقوس که جاودان ماند

کدام تیر شنیدی که در کمان ماند

نصیب من ز جوانی دریغ وافسوس است

ز گلستان خس وخاری به باغبان ماند

بهشت بوته خاری است با کهنسالی

خوش است عالم اگر آدمی جوان ماند

ز زنگ آینه اش صیقلی نمی گردد

چو خضر هر که درین نشأه جاودان ماند

چنین که می پرد از حرص خاکیان را چشم

عجب اگر پرکاهی به کهکشان ماند

بود ز قافله عشق چرخ آبله پا

پیاده ای که به دنبال کاروان ماند

سخن رسد به خریدار چون غریب شود

که ماه مصر محال است در دکان ماند

چو می توان به خرابی زگنج شد معمور

کسی برای چه در قید خانمان ماند

مپوش چشم ز روی نکو که چون شبنم

به ما چراندن چشمی ز گلستان ماند

چنان مکن که سرحرف شکوه باز کند

زبان من که به شمشیر خونچکان ماند

یکی هزار شد از عیبجو بصیرت من

ز دزد دیده بازی به پاسبان ماند

مصوری که شبیه ترا کند تصویر

ز خامه اش سرانگشت در دهان ماند

ز تنگ گیری چرخ خسیس نزدیک است

که در گلوی هما صائب استخوان ماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تمایلات و آرزوهای انسان در زندگی و جوانی می‌پردازد و نشان می‌دهد که بسیاری از چیزها در گذر زمان از دست می‌روند. شاعر به تلخی می‌گوید که جوانی به سرعت سپری می‌شود و انسان‌ها با مشکلات و محدودیت‌ها مواجه می‌شوند. با استفاده از تصاویری از قبیل بهشت و گلستان، شاعر احساس افسوس و حسرت را نسبت به زوال جوانی و زیبایی زندگی بیان می‌کند. همچنین اشاره دارد که برخی از انسان‌ها با آرزوها و حسرت‌هایشان، در زندگی پیاده می‌مانند و از قافله عشق و کامیابی جا می‌مانند. در نهایت، شاعر بر اهمیت زندگی در لحظه تاکید می‌کند و هشدار می‌دهد که مراقب آرزوها و ارزش‌هایمان باشیم.