غزل شمارهٔ ۳۸۹۱ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خزان رسید وگل افشانی بهار نماند
به دست بوسه فریب چمن نگار نماند
چنان غبار خط آن صفحه عذار گرفت
که جای حاشیه زلف برکنار نماند
ز خوشه چینی این چهره های گندم گون
سفید را به نظر یک جو اعتبار نماند
ز نغمه سنجی داود گوش می گیرند
فغان که نغمه شناسی درین دیار نماند
ز پیش آتش خویش چگونه بگریزم
مرا که قوت پرواز یک شرار نماند
خموشیم اثر شکر نیست چون صائب
دماغ شکوه ام از اهل روزگار نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به فصل خزان اشاره میکند و از بیثمر بودن زیباییهای بهار میگوید. او احساس میکند که با آمدن خزان، عشق و زیبایی از بین رفته و دیگر جایی برای آن باقی نمانده است. او به سادگی و زودگذر بودن زیباییها و نغمهها اشاره میکند و غم و اندوهی عمیق را از فقدان عشق و هنر در زندگی خود بیان میدارد. در نهایت، به ناچار بودن در جهانی تلخ و بیرحم اشاره دارد و از نبود قدرت پرواز و فرار از آتش درونش شکایت میکند.