غزل شمارهٔ ۳۸۹۶ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زخنده تو گره در دلی نمی ماند
تو چون گشاده شوی مشکلی نمی ماند
اگر بهارتویی شوره رار گلزارست
اگر کریم تویی سایلی نمی ماند
به حرف اگر ندهم دل ز بی شعوری نیست
تو چون به حرف درآیی دلی نمی ماند
جهان به دیده ارباب معرفت هیچ است
چو حق ظهور کند باطلی نمی ماند
اگر چه منزل این راه دور بسیارست
تو چون زخودگذری منزلی نمی ماند
هزار بار به از آمدن بود رفتن
ز زندگانی اگر حاصلی نمی ماند
تمام مشکل عالم درین گره بسته است
چو دل گشاده شود مشکلی نمی ماند
صریر کلک تو می آورد جنون صائب
به مجمعی که تویی عاقلی نمی ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به استقبال از محبت و حضور معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که با ظهور محبت و زیبایی معشوق، تمامی مشکلات و غمها برطرف میشود و در دلها گرهی باقی نمیماند. او اشاره میکند که با وجود سختیها و دوریها، عشق و حضور معشوق چنان تأثیرگذار است که به انسان آرامش میبخشد و تمامی کدورتها و دردها را از بین میبرد. در نهایت، میگوید که در مجلسی که معشوق حاضر باشد، هیچ عقل و شعوری نمیماند و عشق بر همه چیز چیره میشود.